اشعار علیرضا سلامی

اشعار علصرضا سلامی شاعر نابینا

شعر طنز احوال ياران

یاران من از بنای هستی
بگرفته عصای خود دو دستی
دستی به عصا و راه در پیش
از شوش و خزانه تا به تجریش
با چاله و چاه گشته درگیر
بعضی شده هم در آن سرازیر
کوران غیور جمله رهرو
گردیده نگون درون مترو
بیکار و عیال و پول و خانه
گردنده چو توپ در زمانه
لیسانسه و کارشناس ارشد
بیکاری به نرخ شصت درصد
جمعی شده متصل بر این صف
با مدرک دکترای در کف
فیلسوف و ادیب و هم وکیلند
یاران من از همین قبیلند
خیل متفکران بیکار
گردیده به خانه ها تلمبار
این قشر عظیم آسمان جل
افتاده به صحنه تغافل
آن گونه مصوبات جامع
بر سختی ما نگشت مانع
قانون که اسیر بیکسی بود
همواره به دست بررسی بود
در آخر کار بیپدر ماند
چون بودجه نداشت در به در ماند
همواره شنید او درشتی
از بهر روند لاکپشتی
نه خانه و پول و کار آورد
بر ما و خودش فشار آورد
قانون سر پیچ تند اجرا
افتاده به هن هن و تقلا
نه یار و طبیب و سرپرستی
بر فرق خودش زند دو دستی
تعداد زیادی کور بیکار
آید همه روزه سوی بازار
افتاده به راه پیچ در پیچ
یک کاغز پاره و دگر هیچ
روز از نو و باز روزی از نو
یاران همهگی به سوی مترو

شعر طنز جمعيت

به من یک منبع آگاه می گفت
سخنهایی که اینجانب برآشفت
شنیدم تق و لق گردیده یک چند
در ایران خط تولیدات فرزند
کسی در فکر فرزند آوری نیست
پی زاییدن کاککل زری نیست
بود آمار زایش رو به پایین
و کم تولید دخترهای شیرین
به کشور هست بعضی بی اراده
به تشکیل و قوام خانواده
به دلها حال و حول زندگی نیست
جوانمردی پی گستردگی نیست
نباید خانه بی کودک بماند
اگر فرزندی آمد، تک بماند
موتورها را به کار انداخت باید
به رشد جمعیت پرداخت باید
بخوابد صنعت فرزند یک روز
دبستانها شود بی دانش آموز
دگر بیکاری مردم دروغ است
و دانشجو حضورش کم فروغ است
دگر آموزش عالی نداریم
در آنجا گردش مالی نداریم
شود متروکه دانشگاه آزاد
ورافتد در خیابان گشت ارشاد
جوانان وطن هشیار باشید
همه باید که با هم یار باشید
عزیزانم همه همت نمایید
تلاشی بهر جمعیت نمایید
تمنا می کنم بر من نخندید
درِ تولید میهن را نبندید
چرا مختل بماند خط تولید
عزیزان همه باید بجنبید
اگر مسکن نشد، یک لانه دارید
همه در بانکها یارانه دارید
سبد دارد یقین هر خانواری
کنون باشد زمان بچه داری
وطن محتاج انسان سازی ماست
دوباره موسم تکتازی ماست
برادر جان و خواهر جان دینی
چرا از روزی طفلت غمینی
مهیا کن هفش ده تا تو کودک
نترس از بهر مای بیبی و پوشک
کند دولت ز اقدامت حمایت
بساز اما تو در حد کفایت
ندارد چون که جنست وارداتی
به این کشور نکن کم التفاتی
تو خیر از بهر تولیدت ببینی
نباشد چون که محصول تو چینی
شود کار تو دستاورد میهن
صمیمیتر شو زن با مرد میهن

شاعر دیوانه

شاعری دیوانه ام هرچند بارز نیستم
از برای شعرها فکر مجوز نیستم
شاعری مثل عبید و ایرجم
در پی گفتار حافظ نیستم
شهرتی دارم میان قوم خود
کمتر از گارسیا مارکز نیستم
انتقادات اصولی میکنم
اهل رد از خط قرمز نیستم
با همه بیپولی و بیکاریم
من رضا بر غیر لوپز نیستم

رهگذر

رهگذارم نیست در بهزیستی
عضو این گونه مراکز نیستم
بنده پیر خراباتم هنوز
نه مددجو بنده هرگز نیستم

شعر زن

گفتن از تئثیر زن در زندگی
بس حکایات خفن در زندگی
بس غرایب دیدن از زن مو به مو
تا کنون کردند علت جست و جو
عالمان درمانده از اطوار زن
همچنان انگشت حیرت بر دهن
زن بگو یعنی کتابی ناتمام
یک بلای جان، انیسِ صبح و شام
زن بگو یعنی اطاعت بی ولی
یک تنه یک انقلاب مخملی
زن گرفتن بهترین دیوانهگیست
ابتدای جنگ نرم خانهگیست
زن گرفتن یعنی صد فن داشتن
حسِ از جانت گذشتن داشتن
زن گرفتن یعنی احساسی شدن
زلف پرچین عاقبت طاسی شدن
زن گرفتن یعنی ردیابی شدن
بیخیال از بند زیرابی شدن
زن گرفتن گرچه خبطی فاحش است
گر بسازد موجب آرامش است
زن بسازد میشود فتح الفتوح
گر نسازد میشود سوهان روح
زن بسازد نردبانی تا خداست
گر نسازد پس نجاتت با خداست
زن بسازد کرده جاهت را بلند
گر نسازد اشک و آهت را بلند
زن بسازد میشوی آقا و حاج
چون نسازد میکند مالت حراج
زن بسازد مظهر دلدادهگیست
گر نسازد هر شبت باید گریست
زن تو را آقای عالم میکند
خرج و دخلت را منظم میکند
گر نسازد عمر را کم میکند
هفت جدت را مجسم میکند
زن بسازد میشود سوفیا لرن
گر نسازد میشود ابلیس، جن
این همه آثار از آذار زن
باشد از کمبود مرد اهل فن
مرد دانا، صاحبعقل سلیم
در نیفتد هیچ از حول حلیم
او نگردد واله یک تار مو
تا نگردد روزگارت زیر و رو

مناجات طنز

الهی دفترت همواره باز است
زبان بنده ها پیشت دراز است
خلایق جمله زیر پوشش توست
همه فرمانبر فرمایش توست
فرامین تو را هیچ عودتی نیست
به درگاه تو پشت نوبتی نیست
خداوندا تو کارت چاره سازیست
جدا از حزب و باند و پارتی بازیست
پیاپی نامه های جور واجور
به دستت میرسد با کسب دستور
تو هرگز نامه ها را گم نکردی
و هرگز اخم با مردم نکردی
ندیدم بر درت سردرگمی را
حجاب ارتباط مردمی را
تو با این که سرت خیلی شلوغ است
میان ما حضورت پرفروغ است
تو خیلی بنده حراف داری
و کلی عبد بی انصاف داری
که هر هنگام عرض تازه دارند
فقط با ادعا آوازه دارند
تقاضاها تل انبار است یارب
چقدرش نامه کار است یارب
تقاضاهای مسکن گاه داری
نمی دانم خدا بنگاه داری؟
تو یارب خالق افلاک هستی
و یا سردفتر املاک هستی؟
دل عشاق در بیتابی توست
همه ممنون همسریابی توست
صلاحت هرچه شد پولدار باشد
اقلا تاجر بازار باشد
سرت را درد آوردم خدایا
تو می خوانی از اول حرف ما را
پس از این گفته ها و جورچینی
تو باید عرض حالم را ببینی
خدا کارم حسابی گیر کرده
همای بخت شاید دیر کرده
تو بنویسی خدا «اقدام گردد»
به کل کائنات اعلام گردد

نیازم را

نمودم بر تو فهرست
خداوندا یه گونی پول بفرست
همین دنیا حسابم را تو صاف کن
و این درخواست آخر را پاراف کن

no-repeat;center top;;